عرفان اسلامی و چالش‌های جهان معاصر

عرفان‌هاي نوظهور، زاده تنهايي انسان معاصر است، از وقتي كه انقلاب صنعتي شروع شد و پس از قرن نوزدهم در غرب، خداوند به‌گونه‌اي از آدم گرفته شد و به او گفتند كه‌ اي انسان تو خليفه خدا نيستي، تو ميمون‌زاده‌اي بودي كه ادامه نسل آنها هستي و متكامل شدي، در جهان ديگر هم خبري نيست، قبل از آن هم خبري نبوده، تو تنهاي تنهايي 

تاریخ انتشار:   ۱۰:۴۸    ۱۳۸۸/۱۱/۲۹

کد خبر: 31038

منبع: جام جم آنلاین

نسخه چاپی

عرفان‌هاي نوظهور، جرياني هستند كه 4 دهه از عمرشان مي‌گذرد. قصه عرفان‌هاي دروغين از آنجا شروع مي‌شود كه پس از كنار گذاشتن دين و اعتقادات مذهبي در غرب، بحران معنويت بنياد تمدن غرب را متزلزل كرد و زندگي به سبك غربي براي مردم غيرقابل تحمل شد.

در پي اين بحران‌هاي معنوي و معرفتي جنبش‌هاي دانشجويي در دهه‌هاي 1960 و 1970 آمريكا و اروپا را فراگرفت. اين امر باعث شد تمدن غرب در صدد ترميم خودش برآيد.

اين پديده اكنون در كشورهاي ديگر نيز مانند كشور ما كه از اصالت ديني و فرهنگي برخوردار است به معضلي تبديل شده و اقشار زيادي را گمراه كرده است. در معرفي عرفان اصيل اسلامي و بررسي اين عرفان‌هاي نوظهور با دكتر مهدي محبتي به گفتگو نشستيم.

دكتر مهدي محبتي، استاد دانشگاه تهران، عرفان‌پژوه و منتقد ادبي است كه تاكنون بيش از 16 كتاب و 45 مقاله از ايشان منتشر شده است. «كارنامه مولوي پژوهي در ايران‌»، «پهلوان در بن بست‌»، «بديع نو: هنر ساخت و آرايش سخن‌»، «سيمرغ در جستجوي قاف‌» و «انديشه‌هاي فلسفي اقبال لاهوري‌» از مهم‌ترين آثار اوست.

بتازگي اثري دو جلدي به نام «از معنا تا صورت‌» از ايشان منتشر شده است كه مورد اقبال اهل فن قرار گرفته است.


اگر بخواهيم در مورد عرفان اصيل اسلامي و اهميت آن صحبت كنيم، ضروري است كه از خود عرفان بيشتر بدانيم، به نظر شما عرفان شاخه‌اي از معرفت بشري يا نوعي از شناخت محسوب مي‌شود؟
عرفان در واقع ابزاري براي شناخت است، يعني انسان براي شناخت حقيقت جهان چند راه و روش دارد؛ راه اول حس است، راه دوم عقل، تجربه، يا عقل و فلسفه (پوزيتيويسم) است، روش سوم كه نه صددرصد تجربي و نه صددرصد حسي است، در واقع شهودي است. يعني در حقيقت اگر ابزار پوزيتيويسم، حس و ابزار فلسفه عقل است، ابزار عرفان قلب است، يعني از طريق تسويه دل به معنا و حقيقت جهان مي‌رسيم. به اين حالت عرفان مي‌گويند؛ يعني به جاي اين‌كه اشيا را تجربه كنيم و در مورد آن بينديشيم وجود خودمان را از پلشتي‌هايي كه ما را محدود مي‌كند پاكسازي مي‌كنيم تا آرام‌آرام تصوير واقعيت جهان در وجودمان منعكس شود. اين روش و ابزار را عرفان مي‌گويند. پس مي‌توان گفت عرفان، علم است چون مباني و مبادي دارد و هم مي‌توانيم بگوييم كه علم نيست، چون مانند علم محدود به قاعده‌هاي خاصي نيست، حد ميانه‌اي ميان فلسفه و علم است كه ديدن شهودي و قلبي حقايق عالم است.


موضوع عرفان چيست، آيا فقط به متافيزيك توجه دارد يا به جهان مادي هم نظر دارد؟
موضوع عرفان دو حيطه دارد موضوع اصلي آن شناخت امر قدسي است. امر قدسي همان چيزي است كه جهان را از ماديت صرف بيرون مي‌آورد و نوعي بطن و معنا به آن مي‌دهد و مي‌توان نام‌هاي مختلفي مانند خدا، حق و... براي آن مد نظر داشت. يك موضوع عمده عرفان شناخت امر قدسي است كه جهان از آن معنا مي‌گيرد. موضوع ديگر عرفان، خود جهان است كه اين جهان را چگونه مي‌توان بهتر شناخت؛ در ارتباط با حق و امر قدسي يا بريده از آن يا اين‌كه اينها را در پيوند با هم مي‌بينيم. بنابراين موضوع عرفان درك امر قدسي از طريق جهان موجود است، يعني اگر ما انسان‌ها از طريق جهان مادي و با ابزار دل به حقيقت امر قدسي رسيديم، به آن عرفان گفته مي‌شود. بنابراين عرفان موضوع بسيار مهمي دارد و يكي از مقدس‌ترين موضوعاتي است كه بشر در طول تاريخ هميشه به دنبال آن بوده است و آن اين است كه حقيقيت اين جهان چيست، از كجا آمده و به كجا خواهد رفت؟ در اينجا مي‌بينيم كه عرفان از جهت‌هاي متفاوت با علم، فلسفه و دين درگير مي‌شود. در حالي كه عرفان هيچ كدام از اينها نيست اما در عين حال اين سه مورد را مي‌تواند در خودش جاي دهد.

در اديان الهي و غير الهي قبل از اسلام چه نگاهي به عرفان داشتند؟ لطفا مروري اجمالي بر وضعيت عرفان قبل از اسلام داشته باشيد.
عرفان تقريبا هميشه با بشر بوده است. هر انساني كه به شكلي نمي‌خواهد ذهنش محدود به ماده شود و جهان را فقط مادي ببيند وهمچنين صرفا نمي‌خواهد جهان را عقلاني تحليل كند و در عين حال هم اين موارد را نفي نمي‌كند، به نوعي در وادي عرفان تفكر مي‌كند. البته همه عرفان‌ها ديني نبودند و اكنون هم اين گونه هست. بنابراين دو سنخ عرفان وجود دارد؛ عرفان ديني و عرفان غيرديني. قبل از اسلام هم اينها وجود داشته مثلا در شريعت زرتشت و در مسيحيت رگه‌هاي عرفاني مي‌بينيم. در بوديسم كه تقريبا نمي‌توانيم به آن دين بگوييم باز هم رگه‌هاي ديني مشهود است، به همين علت مي‌توانيم بگوييم عرفان به شكلي همزاد دين است، ولي مساوي و مساوق با دين نيست. بنابراين قبل از اسلام مسلما عرفان بوده است مخصوصا در مكاتب رواقيون، كلبيون و حوزه تمدن هلنيك؛ يعني آتن، روم و يونان كه فلوطين و نوافلاطونيان بجد اين مباحث را دنبال مي‌كردند و برايشان مهم بود. آنها يك ديدگاه عرفاني به وجود آوردند و پدر همه اين تفكرات موجود در اين حوزه افلاطون بود تا اين‌كه تمدن اسلامي به وجود آمد.
عرفان تمدن اسلامي چندين مرحله دارد؛ عرفان اسلامي از نزول قرآن كريم تا اوايل قرن سوم بيشتر حالت زهد دارد، يعني در اين دوران زاهدان بزرگ داريم و به معناي امروزي كلمه عارف نداريم، ابوهاشم كوفي، حسن بصري و... داريم كه به آنها زاهدان بزرگ مي‌گوييم. از اوايل قرن سوم زهد در آشنايي با مكاتب مختلف مانند مكاتب موجود در كشورهاي يونان، ايران، هند، مصر و... بتدريج حالت تركيبي پيدا كرد و به سمت عرفان حركت كرد، خاصيت و ويژگي خاصي كه زهد را به عرفان تبديل مي‌كند اين است كه در زهد مبنا ترس از خداست، اما در عرفان مبنا عشق به خداست. در حقيقت از آن لحظه‌اي كه حلاج، رابعه، شبلي، بايزيد و... ظهور كردند و به جاي ترس از خدا، عشق به خدا را بيان كردند، عرفان اسلامي ظهور مي‌كند و به صورت وسيع در ميان توده‌ها پخش مي‌شود.


به نظر شما چه شرايطي در اين گسترش تاثيرگذار بود؟
مسلما شرايط اجتماعي، تاريخي، سياسي و مردمي شديدا در اين گرايش نقش دارد. اساس ظهور اسلام عدالت و توحيد بود. مسلمان‌ها در قرن دوم و سوم مي‌ديدند ديني كه پيامبر اسلام(ص) آوردند با ديني كه در آن زمان موجود بود خيلي متفاوت است. مثلا خلفاي عباسي و اموي هيچ شباهتي از نظر رفتار، كردار و گفتار به پيامبر(ص) نداشتند، در نتيجه مردم به سمت عرفان گرايش پيدا كردند و به دنبال حقيقت اسلام بودند كه معنويت آن به زر و زور و دنياي صرف وابسته نباشد. اين علت اصلي گسترش عرفان اسلامي بود كه مراتب و دوره‌هاي مختلفي در طول تاريخ طي مي‌كند.


از نظر تاريخي عرفان اسلامي را به چه دوره‌هايي مي‌توان تقسيم كرد؟
اگر بخواهيم عرفان اسلامي را در يك نگاه كلي بسنجيم، مي‌توان آن را به 4 دوره تقسيم كرد: از آغاز ظهور تا زمان ظهور حلاج و رابعه، از رابعه تا بايزيد و ابوسعيد ابوالخير، از ابوسعيد تا ابن عربي و از ابن عربي تا امروز. بنابراين تقريبا مي‌توان گفت كه مي‌توان عرفان را به 4 دوره مشخص تقسيم كرد كه دوره اول بيشتر دوره تكوين و پاگيري ريشه‌هاي عرفان اسلامي است كه مبتني بر قرآن، سنت، زهد و ترك دنيا، عبادت و... است. از قرن سوم و اوايل قرن چهارم عرفان اسلامي به سمت عرفان عاشقانه حركت مي‌كند كه در حقيقت شهداي زيادي هم در اين دوره داريم. مرگ حلاج در حقيقت نماينده تفكر حركت عرفان دوره اول به عرفان عاشقانه است كه مي‌خواهد بگويد خدا و انسان دو روي يك سكه‌اند، او وقتي مي‌گويد اناالحق منظورش اين است. منتها تفكر زاهدانه مسلط بر عرفان اسلامي اين را تحمل نمي‌كند و او را به دار مي‌آويزد تا اين‌كه به دوره ابوسعيد ابوالخير مي‌رسيم. ابوسعيد دو كار مهم در فرهنگ فارسي انجام داد؛ يكي اين‌كه عرفان را به مساجد و تكايا برد و ميان مردم پخش كرد و توانست بيگانگي عرفان و فرهنگ اسلامي را از بين ببرد و به شكلي عرفان را در مكان‌هاي مقدس نهادينه كند. كار مهم ديگر ابوسعيد اين بود كه زبان عرفان را ساده كرد و توده‌ها را به سمت عرفان جذب كرد. بعد از ايشان مردم در مسجد اشعار عرفاني مي‌خواندند، در صورتي كه قبل از او ممنوع بود اين سنت توسط سنايي، عطار، مولانا و... در جهان اسلام خيلي گسترده شد. در حقيقت مي‌توان گفت كه عرفان خراساني؛ يعني عرفاني كه نماينده‌اش سنايي، عطار، مولانا و جامي هستند ادامه تفكر حلاج، بايزيد بسطامي و ابوسعيد ابوالخير است. اين يك شاخه مهم عرفان اسلامي در آن عهد بوده است. شاخه ديگرش كه از عهد ابن عربي به‌وجود مي‌آيد شاخه انديشه‌ورزانه عرفان است نه شاخه ذوقي آن. تفاوت ابن عربي و مولانا در اين است كه در تفكر ابن عربي براي تفسير پديده‌ها سيستم مي‌بينيم و همه امور به صورت مرتبط و منسجم تفسير مي‌شود. به همين خاطر عرفان ابن عربي حالت نيمه فلسفي و علمي به خود مي‌گيرد و برخلاف آنچه كه مي‌گويند اين عرفان ذوقي نيست، اتفاقا خيلي هم با ذوق و عميق است و به همين خاطر هم بسيار تاثيرگذار است. اما متاسفانه عرفان ابن عربي بيشتر در غرب جهان اسلام رشد مي‌كند و عرفان ذوقي خراساني در حوزه شرق جهان اسلام. ابن عربي كه در قرن ششم ظهور مي‌كند تمام رگه‌ها و نحله‌هاي عرفاني را تحت تاثير خود قرار مي‌دهد و تا امروز چيز تازه‌تري از عرفان ابن عربي ظهور نكرده و در حقيقت در امثال ملاصدرا و دانشمنداني كه بعد از دوره صفويه آمدند به شكلي عرفان علمي ابن عربي و ذوقي خراساني با هم تلفيق مي‌شوند و حكمت متعاليه ملاصدرا به‌وجود مي‌آيد

آقاي دكتر محبتي، نظر شما درباره اين مطلب كه بعضي‌ها معتقدند كه ابن عربي تحت تاثير اثولوجيا است، چيست؟
يكي از سرشاخه‌ها و منابع عرفان ابن عربي اثولوجيا بود. عرفان ابن عربي يك درختي است كه ريشه‌هايش در چند حوزه گسترده است، يعني نشان مي‌دهد كه ابن عربي با اين تفكر آشناست، اما فقط متكي بر اين تفكر نيست، حتي با عرفان ذوقي خراساني، انديشه‌هاي حكيم ترمذي، فلسفه يوناني، هندي و فلسفه ايران باستان آشنا بوده و از همه اينها استفاده كرده و به صورت يك عرفان در آورده است. در حقيقت ابن عربي اين گونه كه بعضي ادعا كردند مثلا گيرايي و جذابيت عرفان خراساني را ندارد، به نظر بنده اين‌گونه نيست و ابن عربي با توجه به اشكالاتي كه دارد و گاهي فلسفه‌ و عرفانش به سمت روِيا حركت مي‌كند، ولي فوق‌العاده گيرا، با ذوق و منسجم است. بله مي‌توان گفت كه عرفان ابن عربي دريايي است كه از هفت رودخانه تغذيه مي‌كند.


منظور شما از هفت، كثرت است يا منظورتان اين است كه آبشخورهاي انديشه ابن عربي مشخصا هفت شاخه است؟
منظورم كثرت است. ممكن است آبشخور ابن عربي از اين عدد هم بيشتر باشد؛ اما همه اينها در وجود ابن عربي جذب مي‌شود و ايشان اسير اينها نمي‌شود و بر آنها مسلط است و آنها را از خودش مي‌كند. ببينيد! انسان‌ها وقتي كه اطلاعات مي‌گيرند و مطالعه مي‌كنند دوگونه‌ رفتار مي‌كنند؛ يك سري اسير اطلاعات‌شان مي‌شوند و هر روز با مطالعه يك مكتب و تفكر به آن سمت مي‌گروند، اما عده‌اي همه چيز را مي‌خوانند، اما چون شخصيت فكري دارند همه آنها را در خود جذب مي‌كنند و بر همه آنها سلطه معنوي مي‌يابند و آنها را از خودش مي‌كند. مولانا نيز همين‌گونه است. او نماينده شرق جهان اسلام و ابن عربي نماينده غرب جهان اسلام، با همديگر و پاياپاي به سمت تعالي حركت مي‌كنند.


شاخصه‌هاي عرفان اصيل اسلامي چيست كه آنها را از مكاتب ديگر جدا مي‌كند؟
عرفان اسلامي داراي چند شاخصه است كه مهم‌ترينش مطابق بودن با شريعت است. يعني نمي‌توانيم عرفاني را در اسلام ادعا كنيم كه مخالف قرآن و احاديث صريح پيامبر(ص) باشد، آنجاهايي كه مقداري هنجارگريزي دارد بايد به سمت تاويل رفت. دوم اين‌كه يك حالت متكاملي دارد، انسان از روز اول نمي‌تواند به مرحله آخر برسد، به اصطلاح سلوك دارد و پله‌پله هست. ويژگي ديگر اين‌كه مبنا بايد قرب حق تعالي باشد نه دنياداري و دنيا‌دوستي. يعني اگر انسان به خود اين عرفان حتي به عنوان وسيله تزكيه نگاه كند، از راه دور افتاده است، يعني خود عرفان هم موضوعيت ندارد، فقط طريقيت دارد. به قول سنايي «به هر چه از راه دور افتي چه كفر آن حرف و چه ايمان/ به هر چه از دوست واماني چه زشت آن حرف و چه زيبا‌» فرقي نمي‌كند، بنابراين خود عرفان و دين در اينجا طريقيت دارد نه موضوعيت.
ويژگي ديگر عرفان اسلامي اين است كه جهت غيرمردمي و ضدمردمي ندارد و جهتش كاملا به سمت مردم است. يعني اگر بخواهيم شاخصه چهارم را در يك جمله بگوييم به قول ابوسعيد ابوالخير، عارف كسي است كه با مردم و در مردم است و از مردم نيست، «با مردم باش، ولي مثل مردم نباش‌» اين گونه نيست كه عرفان اسلامي همانند عرفان‌هايي مردم‌گريز و پشت به مردم باشد، عارف بايد از متن مردم و به سمت حق تعالي باشد. شاخصه پنجم اين است كه همه چيز بايد به سمتي برود تا انسان را گسترش دهد، نه اين‌كه محدود كند. هر چيزي كه انسان را محدود كند نشان دهنده اين است كه قلبي و عرفاني نيست، به همين خاطر مبارزه‌اي شديد عليه اين محدوديت‌هاي قلبي و ذهني در عرفان اسلامي ايراني وجود دارد كه واقعا قابل ستايش است. شاخصه پنجم عرفان اسلامي ميل شديد زيباستايي است. هيچ عرفاني در هيچ جاي دنيا به اندازه عرفان اسلامي ميل به زيبايي ندارد، هر چيز و امر زيبا سنبلي از خداست، به قول سعدي «هر گل نو كه در جهان آيد/ ما به عشقش هزار دستانيم‌».
شاخصه هفتم عرفان اسلامي، ادبيات متعالي است، كمتر عرفاني در سطح جهان داريم كه اينقدر بتواند توليد ادبي ممتاز داشته باشد؛ يعني عارف در بالاترين و والاترين درجه شعر و نثر گفته باشد، نثرش عين شعر باشد و شعرش آنقدر عقلانيت داشته باشد كه عين نثر باشد. هشتمين ويژگي عرفان اسلامي اين است كه قدرت جذب مردم و توده‌ها از پادشاه تا فقير را دارد. كمتر عرفاني در سطح جهان داريم كه بتواند اينقدر يكدست و هماهنگ عمل كند. مثلا در حلقه‌هاي عرفاني همه بايد دور هم بنشينند، چرا؟ براي اين‌كه در حلقه، بالا و پاييني وجود ندارد و اين تفكر وجود نداشته باشد كه چه كسي برتر و ممتازتر است. به قول طبيب اصفهاني «بنازم به بزم محبت كه انجا/ گدايي به شاهي مقابل نشيند‌» اين نگرش نفي همه تعلقات مهم است، البته عرفان اسلامي داراي شاخصه‌هاي ديگري هم هست، ولي اينها هفت شاخصه مهم عرفان اسلامي ايراني است كه آن را از عرفان‌هاي ديگر مجزا مي‌كند.


هدف عرفان‌هاي ديني و غير ديني چيست؟ آيا آنها در هدف با ديگر مكاتب يكي هستند؟
از حدود 240 نحله عرفاني، 150 نحله ديني هستند. عرفان‌هاي غيرديني مانند سرخپوستي، بودايي، داون خوان، كاستاندا، مكزيكي و... هم عرفان هستند، بنابراين بنده با آن تعريفي كه مي‌گويند كه عرفان نگاه هنري به مذهب است، خيلي موافق نيستم، چرا كه خيلي از عرفان‌ها اصلا ديني نيستند و خيلي از دين‌ها هستند كه عرفاني نيستند و بسياري نگاه‌ها هستند كه عرفاني هستند ولي هنري نيستند، پس مي‌توان گفت هر نوع كوششي كه در اين سمت صورت گيرد تا دل را تسويه كند و حق در آن منعكس شود، عرفان ناميده مي‌شود. اما اين‌كه لزوما ديني هست يا نه، بحث در اين مورد زياد است.
عرفان‌هاي هندي از قديم‌الايام بوده و يك وجه تمايز اصلي با عرفان اسلامي ايراني دارد و آن اين است كه در عرفان بوديسم در حقيقت به شكلي، سالك را تنها مي‌كنند و مي‌خواهند وجود را در بطن او پيدا كنند. ولي در عرفان اسلامي ايراني ما حق را در بطن سالك پيدا مي‌كنيم. ديگر اين‌كه در عرفان‌هاي غيرديني ما التزامي به همراهي شريعت نداريم، اين نكته مهمي است، مثلا مولانا در آغاز مثنوي مي‌گويد هر عرفاني كه ملتزم به شريعت نباشد عرفان واقعي نيست، به همين خاطر مي‌گويد اين جمله غلط است كه «اذا ظهرت الحقايق بطلت الشرايع‌» بنابراين، اين يك تفاوت عمده ميان عرفان اصيل اسلامي ايراني و ديگر عرفان‌هاست. اين عرفان اسلامي ايراني به شكلي زنده است و چون كاملا شخصي نيست از آفاتي كه مي‌تواند آن يا سالك را تهديد كند در امان است، وقتي كه عرفان خيلي شخصي شود ملاكي در آن زمان وجود نخواهد داشت، به هر حال شريعت در طول تاريخ به مثابه شاخصه براي عرفان اسلامي عمل كرده كه نگذارد از حقايق و واقعيت‌هايي كه انسان با آن درگير است، دور شود.


هدف عرفان‌هاي نوظهور چيست، آيا اينها در هدف با عرفان‌هاي ديگر مشتركند؟
عرفان‌هاي نوظهور، زاده تنهايي انسان معاصر است، از وقتي كه انقلاب صنعتي شروع شد و پس از قرن نوزدهم در غرب، خداوند به‌گونه‌اي از آدم گرفته شد و به او گفتند كه‌ اي انسان تو خليفه خدا نيستي، تو ميمون‌زاده‌اي بودي كه ادامه نسل آنها هستي و متكامل شدي، در جهان ديگر هم خبري نيست، قبل از آن هم خبري نبوده، تو تنهاي تنهايي. صادق هدايت در اين باره مي‌گويد «من مانند آدمي هستم كه چنگكي در حلقم هست و نه پاهايم به زمين مي‌رسد (يعني نمي‌توانم به زمين دل ببندم) و نه دستم به آسمان مي‌رسد كه مثل قديم آسماني باشم، نمي‌دانم كه در اين چاه وجود چه كار كنم.‌» سارتر مي‌گويد كه «زندگي يعني تهوع‌»، كافكا مي‌گويد «انسان سوسك است.‌» همه اينها معتقدند كه زندگي جز رنج ممتد، چيز ديگري نيست، پس در چنين شرايطي كه انسان نه اميدي به آينده دارد، نه گذشته‌اي براي خود دارد و نه شرافتي دارد، در اين شرايط عرفان‌هايي آمدند كه انسان را به كرامتي دعوت مي‌كنند و به او مي‌گويند كه تو بزرگي و انرژي مثبت داري و مي‌تواني درد نداشته باشي، همه اين عرفان‌ها كه مي‌توان نام آنها را عرفان كاذب، دروغين و نوظهور خواند، زاده تنهايي وحشتناك آدمي از قرن نوزدهم به بعد هستند.
به نظر بنده، اين عرفان‌ها مي‌توانند تقسيم‌بندي‌هاي مختلفي داشته باشند و نمي‌توان با همه آنها به يك گونه برخورد كرد، اينها هر كدام يك معنا و موضع دارند بايد اينها را تفكيك كرد. بعضي از آنها به گونه‌اي ريشه‌هاي ديني دارند و جوانه‌هايي از درخت كهنسال دين در سنت‌هاي مختلف هستند مثل دراويشي كه ما اكنون در كشور داريم، به هر حال اينها بر تنه درخت سنت رسته‌اند مانند نعمت‌اللهي‌ها، صفي‌علي‌شاهي‌ها و... كه خود را جدا از سنت گذشته نمي‌دانند، برخي از اين عرفان‌ها هم كاملا زاده افكار مدرن هستند مثل گروه‌هايي كه در آمريكا و اروپا به وجود آمده‌اند مانند گروه‌‌هاي شيطان‌پرستي‌، خداگريز، اپيسم و پانكيسم، رپيسم و... اينها ديگر خود را برخاسته از سنت نمي‌دانند، بلكه خود را نوعي تحرك عليه وضعيت مدرن مي‌دانند. عده‌اي هم حالت بينابين دارند، نه سنت را خوب مي‌توانند درك كنند و نه دل به مدرنيته دارند، مي‌گويند كه ما پست‌مدرنيم، مي‌گويند كه ما زاده مبارزه با عقلانيت مدرن هستيم، عقل ما را ارضا نمي‌كند و جهت نمي‌دهد، بنابراين وضعيت سومي را به وجود آوردند. بعضي از اينها هم پالوده عرفان‌هاي گذشته هستند، يعني همان عرفان‌هاي گذشته هستند كه به شكل جديد ظهور پيدا كردند و حرف جديدي ندارند. عده زيادي هم زاده شيادي بعضي از كساني هستند كه از دلدادگي و سادگي انسان معاصر سوء استفاده مي‌كنند، به همين خاطر معتقدم كه بايد اينها را تفكيك كرد و نبايد به يك شكل با آنها برخورد كرد، اما همه اينها زاده نوعي نياز در انسان امروز است كه به قول يكي از متفكران كه مي‌گويد قرن بيست و يكم قرن افسردگي لقب خواهد گرفت، يعني بشر مدرن همه چيز دارد، جز دل و عشق. اين افسردگي شروع شده از قرن 19 را عرفان‌هاي جديد جذب مي‌كند، نبايد آنها را بد تلقي كرد، بلكه بايد با آنها خوب برخورد و آنها را جذب كرد. خيلي از اين افراد كه جذب اين عرفان‌ها مي‌شوند، افراد خوب و سالمي هستند و تنها در تشخيص راه دچار مشكل شده‌اند. به تعبير مولانا، وقتي پول تقلبي را بخواهيم خرج كنيم، چرا از ما مي‌گيرند؟، چون پول اصلي و معتبري هست كه اين پول را با آن قياس مي‌كنند و پول تقلبي را مي‌گيرند، اين عرفان‌هاي كاذب هم چون عرفان اصلي طرفدار و خريدار دارد، به بركت آن طرفدار پيدا كرده و گسترش يافته‌‌اند، البته علت ديگر گسترش آن، اين است كه اين عرفان‌ها بيشتر خود را با شرايط مدرن تطبيق دادند تا نگاه به شرايط سفت و سخت سنتي. به نظر بنده، بيشتر از همه اين دليل گسترش آنهاست، يعني كساني كه وارد اين وادي شدند هم نيازهاي شخصي خودشان برآورده مي‌شود و هم شرايط روز برايش مهياست و هم درگيري ندارد، اينها بحث‌هاي عميق فلسفي است كه بايد به جاي خود مورد بحث قرار بگيرند.


آيا به نظر شما از دلايل گسترش عرفان‌هاي نوظهور آزادي عملي نيست كه اين عرفان ها به پيروان خود مي‌دهند؟
آزادي عملي كه عرفان نوظهور به سالكان خود داده، مقداري در جذبشان موثر بوده است، اما مساله اين است كه در عرفان اسلامي ايراني ما مطابق هواي سالك عمل نمي‌كنيم، يعني در واقع نبايد هم عمل شود، سالك بايد خودش را با اصول و شرايط وفق دهد، چون اگر بنا باشد كه كل سنت عرفاني مطابق با هواهايي باشد كه سالكان مختلف دارند، بعد از مدتي چيزي از عرفان نمي‌ماند، اصلا فلسفه وجود پير در طريقت و راه‌هاي مختلف نيز همين است، اما اين‌كه مي‌گوييد عرفان اسلامي ناشناخته است، من با اين اعتقاد موافقم، يعني افراد، موضوعات و آثار عرفان اسلامي ناشناخته‌اند، براي اين‌كه در عرفان اسلامي هم نگرش‌هاي مختلفي وجود دارد، يعني همه مسلمان‌ها با همه گرايش‌هاي عرفاني اسلامي موافق نيستند، اكنون در اهل سنت عده‌اي هستند كه عرفان را قبول ندارند، تعدادي هم عرفان‌هاي خاصي را قبول ندارند، علت اصلي ناشناخته ماندن عرفان اسلامي اين است كه به وحدت نظر نرسيديم كه تا كجا عرفان، ديني است و تا كجا، مطابق با شريعت هست و تا كجا نيست؟! اكنون وقتي عرفان‌هاي كاذب با صدها گونه تبليغ و روش عرفان مورد نظر خود را تبليغ مي‌كنند، ما هنوز در شرايط اوليه عرفان اسلامي درگير هستيم، طبيعي است كه آن عرفان‌ها گسترش مي‌يابند. به نظر مي‌رسد اگر ما مي‌خواهيم نسل جوان جديد را جذب كنيم و اينها را به سنت فرهنگ اسلامي سوق دهيم، بايد نگره‌هاي تازه‌اي برايشان ايجاد كنيم و آنها را به اين تفكر بكشانيم كه تو در عين اين‌كه فرديت خود را داري و حفظ مي‌كني، مي‌تواني سنت را هم داشته باشي و لزومي ندارد كه وقتي فرديت داري، سنت را فدا كني يا وقتي سنت داري، فرديت خود را رها كني. اين شبهه‌ها و مشكلات را اگر بتوانيم با تشكيل جلسات تخصصي و مراكز فرهنگي كاملا معنوي و عميق بررسي و تبليغ كنيم، خيلي از جوان‌ها جذب خواهند شد. جوان‌هاي ايراني دوست ندارند از سنت جدا شوند، به شكلي پا در هوا هستند، نه مي‌خواهند يكسره جذب مدرنيته شوند يا يكسره جذب سنت شوند، دوست دارند كه هر دو را با هم داشته باشند و نمي‌دانند چكار كنند، اين را بارها جوان‌ها از بنده پرسيدند. مشكل اصلي جوان‌ها اينجاست كه بايد روي اين مسائل فكر كرد و جلسات تخصصي و ميزگرد تشكيل داد تا كارشناسان راجع به اين موضوع به بحث بنشينند و راه حلي ارائه كنند.


شما چه راهكارهاي عملي را براي برون رفت از اين وضعيت پيشنهاد مي‌كنيد؟
وقتي كسي را از كاري منع مي‌كنيم، بايد چيزي جايگزين به او معرفي كنيم، اگر به جوان امروزي بگوييم كه سنت داريم اين امر ديگر مساله جوان معاصر نيست، امام علي(ع) مي‌فرمايند كه «فرزندان به زمانه خودشان شبيه‌ترند تا به زمانه پدر و مادرشان‌»، اين نكته كليدي است، بايد سنت را با بسته‌بندي جديدي به جوان معرفي كرد تا او جذب شود. امروزه نمي‌توان به دانشجوي پزشكي گفت كه «تجريدالاعتقاد‌» خواجه نصير را مطالعه كن، او نه مي‌فهمد، نه زبانش را مي‌داند نه برايش جاذبه دارد، اگر اين كتاب را در بسته‌بندي جديد و به شكل و زبان جديد به او ارائه كنيم، اين كار جوان را جذب مي‌كند و او به مطالعه آن مي‌پردازد و لذت مي‌برد.
منظورم اين است كه راه جلوگيري از گسترش عرفان‌هاي كاذب اين است كه نگاه معنوي ديني و كلاسيك سنتي خودمان را با بسته‌بندي جديد و با تطبيق مسائل روز به جوان‌ها منتقل كنيم، در عين حال كه از سنت جدا نشويم و خلافي در سنت انجام ندهيم و به جوان‌ها عرضه كنيم تا جذب ديگر چيزها نشود. به هر حال از قديم‌الايام به ما ياد دادند كه بچه‌ها را مطابق با سنت‌‌هاي روز تربيت كنيم. مثلا در رساله حقوق امام سجاد(ع) آمده است كه حق فرزند بر والدين است كه اسم خوبي برايش انتخاب كنند، اين يك سنبل است، براي تفكر و زندگي فرزند هم حقوقي بر گردن والدين است، نسل جديد با ما خيلي متفاوت است. راه درست اين است كه نگره‌هاي جديد را با سه ويژگي جاذب، آسانگير و زيبا تعريف كنيم، عرفان‌هاي كاذب چيزي نيست كه پايايي داشته باشد، اينها خود به خود از بين مي‌رود، عرفان‌هاي كاذب مانند كف هستند كه از بين مي‌روند و دريا پايدار مي‌‌ماند. فرهنگ ايراني اسلامي خيلي جاذبه دارد، در لندن درباره نظريه ادبي ناصر خسرو سخنراني مي‌كردم، باور نمي‌كنيد چند نفر از حضار گريه مي‌كردند، مي‌گفتند كه اين حرف‌ها در فرهنگ شماست؟!، گفتم ناصر خسرو جزو متفكران درجه دوم، سوم كشور ماست، اگر متفكران درجه اول را به آنها بشناسانيم، ببينيد چقدر جذب مي‌شوند. در طول تاريخ هند و عثماني را با شمشير نگرفتيم، اكنون هم لازم نيست با شمشير وارد فرهنگ و كشوري شويم، ارائه فرهنگ اسلامي و عرفان اسلامي ايراني، كشورهاي دشمن را به زانو در مي‌آورد.


عرفان اسلامي و انسان معاصر
عرفان داراي چند ويژگي است كه براي انسان معاصر تازگي دارد؛ اول اين‌كه تنهايي او را پُر مي‌كند، انسان وقتي آموزه‌هاي عرفاني را مي‌بيند فكر نمي‌كند كه تنهاي مطلق هست، شايد جدا باشد، ولي تنها نيست. وقتي مي‌گوييم جدا يعني انسان داراي اصلي بوده و از آن دورافتاده و اينجا غريب است، نه اين‌كه بي‌كس است.
ديگر اين‌كه عرفان حس زيباپرستي انسان را ارضا مي‌كند، هيچ چيز در نظر انسان جذاب‌تر از زيبايي نيست و عرفان اسلا‌مي كاملا حس زيباشناسي انسان را ارضا مي‌كند. سوم اين‌كه عرفان اسلامي ايراني به انسان امكان كشف استعداد مي‌دهد، چون خودشناسي مبناي عرفان است به انسان امكان مي‌دهد خود را خوب بشناسد. چهارم اين‌كه درد همنوع را در انسان ايجاد مي‌كند و انسان را با بقيه بيگانه نمي‌كند، بلكه يگانه مي‌كند، انسان وقتي انسان است كه به ديگران احترام بگذارد، درد ديگران را داشته باشد. مساله پنجم اين است كه عرفان براي انسان هزاران همنوع و هم‌روح به وجود مي‌آورد، هر جاي دنيا كه برويم، يك هم روحي داريم. به قول مولانا همدلي از همزباني خوش‌تر است، اين مساله مهمي است، بنياد عرفان بر همدلي استوار است نه همزباني. هر كسي در هر جاي دنيا مثل بنده مي‌انديشد با من است.
ششمين آموزه عرفان اسلامي ايراني براي انسان معاصر اين است كه ما را با حجم عظيمي از معنويت‌هاي گذشته آشنا مي‌كند. هفتمين آموزه اين است كه عرفان براي انسان امروز، به شكلي ترغيب مي‌كند كه آن چيزي كه هستي نباش، قدمي به سمت جلو بردار. بنياد عرفان اين است كه هر چيزي كه داري كم است و يك قدم به سمت جلو بردار. از همه مهم‌تر اين‌كه عرفان انسان را با يك ساحت قدسي آشنا مي‌كند كه در اين جهان اكنون مثل كيمياست، فقط خور، خواب، خشم و شهوت زندگي انسان نيست، در عين حال كه جسم را نفي مي‌كند. عشق جسمي آغاز است نه نهايت عشق؛ يعني اگر غرب امروزه لذت جسمي را بنياد لذت قرار داده است، در عرفان اسلامي ايراني اين نفي نمي‌شود، بلكه لذت جسم پايان راه نيست، بلكه آغاز راه است. اين نگاهي است كه مي‌توان دنبالش كرد و به نتايج خوبي هم رسيد.

اخبار مرتبط:
نظریه تکامل داروین رد شد


نظرات بینندگان:


مهلت ارسال نظر برای این مطلب تمام شده است

myspace live counter